بنام خدا

(1)

پى ريزى سقيفه در زمان حيات پيامبر اکرم(ص)

 

اثر :علامه عسگری ره


براى بررسى نحوه پى ريزى سقيفه در زمان حيات پيامبر(ص) بايد آيات زير را مورد بررسى قرار دهيم.


خداوند متعال در آيات اوليه سوره تحريم مى فرمايد:

"يا أَيهَا النَّبِىُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَک تَبْتَغِي مَرْضَاه أَزْوَاجِک وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ 1 قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکمْ تَحِلَّه أَيمَانِکمْ وَاللَّهُ مَوْلَاکمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَکيمُ  2 وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَک هَذَا قَالَ نَبَّأَنِي الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ  3 إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِکه بَعْدَ ذَلِک ظَهِيرٌ "4

اى پيامبر، براى چه بر خود حرام کردى آنچه را که خداوند بر تو حلال کرده بود؟ براى جلب رضايت همسرانت؟ و خداوند آمرزنده و رحيم است. خداوند راه گشودن سوگندهايتان را معين ساخت؛ و خداوند مولاى شماست و او دانا و حکيم است.

آنگاه که پيامبر رازى را با بعضى از زنان خويش در ميان نهاد، آن زن آن راز را به ديگرى باز گفت. پس خداوند، پيامبر را از اين امر آگاه ساخت.

پيامبر نيز بخشى از آن (راز) را بيان کرد و بخشى را بيان نکرد. آن زن به پيامبر گفت: چه کسى تو را از اين آگاه ساخت؟

فرمود: خداوند دانا مرا خبر کرد. اى دو زن، به سوى خدا توبه کنيد که دل شما از حق برگشته است و اگر عليه پيامبر پشت به پشت هم دهيد، همانا خداوند مولاى اوست و جبرئيل و ديگر فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان، پشتيبان اويند.


شأن نزول آيات

در اين آيات سه امر بيان شده است:

الف: تحريم پيامبر اکرم (ص) بر خود آنچه را که خدا بر او حلال فرموده بود براى رضاى همسرانش، و اين که خداوند راه گشودن سوگندها را بيان فرموده است.

ب: خبر دادن پيامبر (ص) رازى را به يکى از همسرانش و خبر دادن آن زن، آن راز را به ديگرى و آگاه نمودن بارى تعالى، پيامبر (ص) را از افشاى راز.

ج: تهديد بارى تعالى آن دو همسر پيامبر (ص) را، . . . تا آخر سوره.

در اين آيات بيان نشده که پيامبر (ص)، براى رضاى همسرش، چه حلالى را بر خود حرام کرده و چه رازى را آن همسر پيامبر (ص) افشا نموده و پس از آن چه شده است که خداوند چنان عبارات تهديد آميزى مى فرمايد.

شايسته است يادآور شويم که بارى تعالى مى فرمايد: " وَاَنْزَلْنا اِلَيک الذِّکرَ لِتُبَينَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيهِم " النحل / ۴۴ 

ما قرآن را بر تو نازل کرديم تا شما براى مردم بيان کنى آنچه را که براى ايشان نازل شده است.


در امر قرآن ، با دوگونه وحى بر پيامبر(ص) نازل مى شده است:

۱-وحى قرآنى، که همان نصّ قرآن است، که از زمان پيامبر(ص) تا به امروز در دسترس همه است.2-وحى بيانى، که با آن تفسير قرآن بيان مى شده است.

در بيان آيه اول :

در روايت آمده است که پيامبر(ص) در روز نوبتِ حفصه، با کنيز خود ماريه هم بستر شد و آنگاه که حفصه از آن داستان آگاه گرديد، پيامبر(ص(، براى دلجويى حفصه، ماريه را بر خود حرام فرمود.1

در آيه دوم :

خداوند اين تحريم را رفع مى کند.

در آيه سوم :

بيان شده که پيامبر(ص) مطلبى را به عنوان راز به همسرش - حفصه - مى فرمايد:

 او آن راز را فاش مى کند. خداوند، پيامبرش را از کار وى آگاه مى سازد و آن حضرت(ص)، حفصه را از فاش کردن آن راز آگاه مى سازد. حفصه از پيامبر(ص) مى پرسد که چه کسى شما را از اين کار آگاه ساخت؟ پيامبر(ص) مى فرمايد: خداوند عِالِم آگاه مرا با خبر ساخت . 2

در آيه چهارم:

لحن آيه تغيير مى کند و خطاب به آن دو زن مى فرمايد:

(اگر شما از کار خود توبه کنيد (به نفع شماست) زيرا دل هايتان از حق منحرف گشته است، و چنان که بر ضدّ پيامبر(ص) پشت به پشت هم دهيد، خداوند مولاى اوست و جبرئيل و فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان (= على) پشتيبان اويند. 3

آيا در خانه پيامبر چه پيش آمده بود که براى رفع آن نياز به تهديدى چنين سخت بوده است، تا آن حدّ که مى فرمايد:

پيامبر تنها نيست، خدا و جبرئيل و ملائکه و صالح المؤمنين(على) پشتيبان و حافظ اويند؟ آيا چه بوده که در آيات بعدى، خداوند، در مقام تهديد، مى فرمايد:

اميد است که اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش، به جاى شما، همسرانى بهتر از شما براى او قرار دهد؛ همسرانى مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه کار، عابد، مهاجر، زنانى باکره و بيوه!!

اى کسانى که ايمان آورده ايد،

خود و خانواده خويش را از آتشى که هيزم آن انسانها و سنگ هاست محافظت کنيد؛ آتشى که فرشتگانى بر آن گمارده شده که خشن و سختگيرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمى ورزند و آنچه را فرمان داده شده اند (به طور کامل) اجرا مى کنند.


اى کسانى که کافر شده ايد،

امروز عذرخواهى نکنيد، چرا که تنها به اعمالتان جزا داده مى شويد.


اى کسانى که ايمان آورده ايد،

به سوى خدا توبه کنيد، توبه اى خالص؛ اميد است (با اين کار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغ هايى از بهشت که نهرها از زير درختانش يارى است وارد کند. در آن روزى که خداوند، پيامبر و کسانى را که با او ايمان آورده اند خوار نمى کند، و اين در حالى است که نورشان پيشاپيش آنان و از سوى راستشان در حرکت است و مى گويند: پروردگارا، نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چيزى توانايى. اى پيامبر، با کفّار و منافقان پيکار کن و بر آنان سخت بگير، جايگاهشان جهنّم است و بد فرجامى است.


خداوند براى کسانى که کافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثال زده است.

آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولى به آن دو خيانت کردند و (ارتباط با آن دو پيامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت، و به آنها گفته شد: وارد آتش شويد با کسانى که وارد مى شوند.


آيا در خانه پيامبر(ص) و گرد آن حضرت چه فتنه هايى به پا شده بود که پيامبر(ص) بعضى از آنها را بيان فرمود و بعضى را بيان نفرمود؟

آن دو همسر پيامبر و همکارانشان چه نقشه هايى داشته اند که براى هشدار دادن به ايشان نيازمند آن همه تهديد و بيان عاقبت کار دو زن مشترک دو پيامبر (نوح و لوط) بوده است، با تصريح به اين که آن دو زن به آن دو پيامبر نفاق و خيانت ورزيدند و در نتيجه به آن زن امر شد که به دوزخ بروند ؟


نتیجه آنچه را که در اين باره در کتاب هاى مکتب خلفا يافته ايم چنين است:

پيامبر(ص) به حفصه دختر عُمَر فرموده بود که پدر تو با پدر عايشه (ابوبکر) براى گرفتن حکومت پس از من قيام خواهند کرد.

اين سخن را پيامبر(ص) به عنوان رازى بيان داشته بودند، لکن اين راز را حفصه با عايشه در ميان گذارد. عايشه هم آن را به پدرش باز گفت.

ابوبکر هم آن را با عُمَر در ميان گذاشت.

عُمَر از حفصه سؤال کرد داستان چيست؟ بگو (تا آماده شويم.) او هم راز پيامبر(ص) را براى پدرش فاش کرد.پيامبر(ص) بخشى از جريان را، يعنى اين که آن دو زن راز او را افشا کرده بودند، بيان نمود و از بازگويى بخشى ديگر اعراض کرد.

آيا این راز جز آمادگى پدران آن دو براى گرفتن حکومت پس از پيامبر(ص) چه مى توانست باشد؟


ابن عبّاس، براى آن که از زبان خليفه دوم شأن نزول سوره را روايت کند، با زيرکى به او گفت:

من يک سال است مى خواهم از شما سؤالى کنم، هيبت شما مرا مانع است.

عُمَر گفت: چيست؟

گفت: سؤال از آيه قرآن است.

خليفه گفت: ابن عباس، تو مى دانى علمى از قرآن نزد من است و از من سؤال نمى کنى؟

در اينجا ابن عباس از او پرسيد: سوره تحريم درباره چه کسى نازل شده است؟

عُمَر گفت: درباره عايشه و حفصه . 4


در کتاب الدُّرّ المنثور سيوطى، جلد 6 صفحه 241، چنين آمده است:

و اِذْ اَسَرُّ النُّبِىُّ اِلى بعَضِ اَزواجهِ حدَيثاً. قالَ اَسَرَّ اِلیَ حَفْصَه بِنْتِ عُمَرَ اَنَّ الخلَيفَه مِنْ بَعْدِهِ اَبُوبکرٍ وَ مِنْ بعَدِ أبي بکرٍ عُمَرُ.

از اين داستان مى توان دريافت که ابوبکر و عمر براى رسيدن به حکومت نقشه مى کشيدند، نقشه اى براى زمان حيات پيامبر(ص)  5 و نقشه اى براى بعد از آن حضرت.

آنچه که فعلاً مربوط به بحث ماست نقشه آن دو براى بعد از حيات پيامبر(ص) است که خود زير بناي سقيفه شد.

آن نقشه چنان بود که ابوبکر، عُمَر، ابو عُبيده جرّاح، سالِم مولاى ابى حُذَيفِه و عثمان، گرد آمدند و براى رسيدن به حکومت بعد از پيامبر(ص) هم سوگند شدند و اين قرار را در نامه اى نوشتند و آن را به امانت نزد ابو عبيده جرّاح گذاشتند .6

به اين سبب بود که عُمَر مى گفت: "ابوعبيده امين اين امّت است." 7 و به سبب اين قرار داد بود که خليفه دوم بارها مى گفت: "اگر ابوعبيده يا سالم مولاى ابى حذيفه زنده بودند خلافت را به ايشان واگذار مى کردم . 8


"
در واقعه تعيين خليفه دوم هم اين جريان آشکار مى شود: ابوبکر، در مرض وفاتش، عثمان را طلبيد و گفت بنويس:  

بسم الله الرّحمن الرّحيم،اين آن چيزى است که ابوبکر بن ابى قحافه به مسلمانان وصيت مى کند. امّا بعد. . . در اينجا ابوبکر بيهوش شد. عثمان نوشت: امّا بعد، من بر شما عمر بن الخطاب را خليفه قرار دادم و از خيرخواهى شما کوتاهى نکردم. چون ابوبکر به هوش آمد گفت: بخوان. عثمان نوشته را خواند. ابوبکر گفت: الله اکبر، ترسيدى مسلمان ها بعد از من گرفتار اختلاف شوند؛ بله، همين را مى خواستم بگويم . 9
عثمان از کجا خبر داشت که ابوبکر چه کسى را مى خواهد بعد از خود براى خلافت تعيين کند؟ معلوم مى شود که قرار دادى در کار آنها بوده که به ترتيب ابوبکر، عمر، سالم، ابوعبيده و عثمان، يکى بعد از ديگرى، خليفه شوند.

اين امر نيز از دو کار خليفه دوم، عمر، معلوم مى شود:

1-وقتى عمر به دست ابولؤلؤ مضروب شد، چون سالم و ابوعبيده در آن زمان از دنيا رفته بودند10-11 و عمر شوراى خلافت را طورى ترتيب داد که عثمان براى خليفه شدن رأى بياورد .12

2-از واقعه زير نيز روشن مى گردد که در زمان حيات عمر، خليفه سوم تعيين شده بود:

ابن سعد (صاحب طبقات) از سعيد بن عاص اموى نقل مى کند که وى از خليفه دوم زمينى را در کنار خانه خود مى خواست تا خانه اش را وسعت دهد؛

چون عُمَر در مورد بعضى ها از اين بخشش ها مى کرد. خليفه به او گفت: بعد از نماز صبح بيا تا کارت را انجام دهم. سعيد، به دستور خليفه، پس از نماز صبح به نزد او رفت و با او به محل زمين مطلوب رفتند.

خليفه عمر، با پاى خود، روى زمين خطّى کشيد و گفت: اين هم مال تو. سعيد بن عاص مى گويد: گفتم يا اميرالمؤمنين، من عيالوارم، قدرى بيشتر بده.عمر گفت: اينک اين زمين تو را بس است. ولى رازى به تو مى گويم، پيش خود نگهدار. بعد از من کسى روى کار مى آيد که با تو صله رحم مى کند و حاجتت را برآورَده مى سازد.

سعيد مى گويد: در طول خلافت عمر بن خطاب صبر کردم تا عثمان به حکومت رسيد و او، همچنان که عمر گفته بود، با من صله رحم کرد و خواسته ام را برآورد . 13

از اين روايت روشن مى شود که خليفه دوم، با نقشه اى که براى زمان بعد از خود کشيده بود مى دانست که خويشاوند سعيد اموى، يعنى عثمان، به خلافت خواهد رسيد.

اضافه بر اين، از جريانات زير معلوم مى شود که خليفه دوم در نظر داشت بعد از عثمان، عبدالرّحمن بن عوف و پس از او معاويه به حکومت برسند.

دليل اين مطلب آن است که در سال "عام الرُّعاف" عثمان به بيمارى خون دماغ مبتلا گرديد و مشرف به مرگ شد. پنهانى، در نامه اى، عبدالرُّحمن بن عوف را براى خلافت پس از خود تعيين کرد.

عبدالرُّحمن بسيار ناراحت شد و گفت:

من او را آشکارا خليفه کردم ولى او پنهانى خلافت مرا مى نويسد.  14 بدين سبب بين آن دو دشمنى شديد ايجاد شد و نفرين حضرت امير(ع) درباره آنها مستجاب گرديد که فرموده بود: خداوند بين شما اختلاف بيندازد 15 . عثمان از آن بيمارى شفا يافت وعبدالرّحمن در زمان خلافت عثمان وفات کرد . 16  

واميرالمؤمنين(ع)، نيز در همان روز که عبدالرّحمن بن عوف با عثمان بيعت کرد و موجب خلافت او شد، به او فرموده بود:

"وَاللهِ مَا وَ لَّيت عُثْمانَ اِلاّ لِيرُدَّ اَلامْرَاليک. "

يعنى به خدا قسم، تو عثمان را به خلافت نرساندى مگر که (روزى) او نيز خلافت را به تو باز سپارد . 17  

و امّا ميل عُمَر به خلافت معاويه را، پس از اين، در بخش مربوط به معاويه در زمان عُمَر مورد بحث قرار خواهيم داد و در اينجا به ذکر اين نکته اکتفا مى کنيم که اصولاً عُمَر مى خواست خلافت در قريش باشد ولى به بنى هاشم نرسد و او و يارانش، نه تنها در زمان خودشان، بلکه براى بعد از خودشان نيز نمى خواستند که بنى هاشم به حکومت برسند . 18

 

____________________________________

1-تفسير طبرى 28/ 101. و نزديک به همين معنا نقل شده است در طبقات ابن سعد، 8/ 135، چ اروپا

۲ -تفسير طبرى، 28/۱۰۱

۳-الدّرّ المنثور سيوطى، 6/۲۴۴

۴-تفسير طبرى 28/ 104- 105 و صحيح بخارى، 3/137 و 138 و 4/22 و صحيح مسلم، کتاب الطّلاق، حديث 31 و 32 و 33 و 34 و مسند احمد حنبل، 1/48، و مسند طيالسى، حديث 23.در کتب مکتب خلفا، اين پيشگويى پيامبر در باب خلافت ابوبکر و عمر، تأويل به بشارت آن حضرت به حکومت آن دو تن شده است! که نارواست. زيرا علاوه بر نصّ آيات ياد شده، که دلالت بر انذار و سرزنش و تهديد دارد و تصريح بخيانت دو تن از زنان پيامبر است که همرديف زنان نوح و لوط شمرده شده اند و چنين امرى با افشاى بشارت مباينت تامّ دارد، پيامبر اکرم (ص) پيشگويى هايى از اين دست، که دلالت بر وقوع مصيبت يا شرّ و ظلمى در آينده مى کنند، بسيار داشته اند؛ مانند: انذار زنان خود از بانگ سگان حوأب (تاريخ ابن کثير 6/212 و خصائص سيوطى 2/136و المستدرک 3/119 و الايابه ص 62 و العقد الفريد 3/108 و السّيره الحلبيه 3/320 - 321) که نهايتاً در جنگ جمل، درباره امّ المؤمنين عايشه مصداق يافت (طبرى 7/475 و در چاپ اروپا 1/3108 و مسند احمد6/98 و ابن کثير 7/230 و المستدرک 3/120)، به نحوى که عايشه به شدّت پريشان شد و گفت: "ردّونى ردّونى، هذا الماءُ الّذى قال لى رسولُ اللّه: لا تکونى الّتى تنبحک کلاب الحوأب. " يعنى: مرا برگردانيد، مرا برگردانيد؛ اين همان آبى است که پيامبر خدا به من فرمود: مبادا تو آن زنى باشى که سگان حوأب بر او بانگ خواهند زد. (تاريخ يعقوبى 2/157 وکنزالعمال 6/83 - 84) لکن زبير آمد و گفت: دروغ گفت کسى که به تو خبر داد که اينجا حوأب است. (ابن کثير 7/230 و ابوالفداء، ص 173) ابن زبير و طلحه نيز حرف عبداللّه بن زبير را تأکيد کردند و پنجاه مرد ديگر هم از اعراب صحرانشين آن سرزمين آوردند و شهادت دروغ دادند که اينجا حوأب نيست. (مروي الذّهب مسعودى 7-6/2) و پيشگويى پيامبر (ص) درباره شهادت اباعبداللّه الحسين (ع) که فرمود: "اخبرنى جبرئيل انّ هذا [= حسيناً] يقتل بارض العراق": جبرئيل مرا خبر داد که همانا اين [حسين] در زمين عراق کشته مى شود. (مستدرک الصّحيحين، 4/398 و المعجم الکبير طبرانى، حديث 55 و تاريخ ابن عساکر، حديث 629 - 621 و ترجمه الحسين در طبقات ابن سعد، حديث 267 و تاريخ الاسلام ذهبى، 3/11 و ذخائر العقبى، 148- 149 و ابن کثير، 6/230 و کنزالعمال 16/266) و باز فرمود: "اشتدّ عضب اللّه على من يقتله". يعنى خشم خداوند نسبت به کشنده حسين بسيار شديد است. تاريخ ابن عساکر، ح 623 و تهذيب تاريخ ابن عساکر، 4/325 و کنزالعمّال، 23/112 و الرّوض النّضير، 1/93) که اينها، هيچ کدام، بشارت نيست بلکه بيان مصيبت و ظلمى است که پس از پيامبر واقع خواهد شد..

۵-نقشه اى که براى زمان حيات پيامبر(ص) مى کشيدند مى تواند رم دادن شتر پيامبر به هنگام بازگشت آن حضرت از غزوه تبوک تا حضرت(ص) به درّه بيفتد و شهيد شود، که البتّه به فضل الهى موفّق نشدند. بنا به نقل ابن حزم اندلسى - از بزرگان علماى مکتب خلفا - در کتاب ارزشمند المحلّى، 11/224، از جمله کسانى که در اين ماجرا شرکت داشتند و شتر پيامبر را رم دادند، ابوبکر و عمر و عثمان بودند، نصّ عبارت او چنين است: "انّ ابابکر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن ابى وقاص، رضى اللّه عنهم، اراد و قتل النّبى صلّى اللّه عليه و سلّم و القاءه من العقبه فى تبوک." البته ابن حزم اين روايت را، به دليل آن که راوى آن وليد بن عبداللّه بن جميع الزّهرى است، ناموثّق و از درجه اعتبار دانسته است. لکن اين رأى او غير علمى و نارواست، زيرا مسلم و بخارى، هر دو، اين راوى را موثّق دانسته اند، چنان که بخارى در کتاب الادب المفرد خويش و ابن حير در کتاب التّهذيب خويش، ترجمه وليد بن عبداللّه بن جميع را آورده و در آنجا تصريح کرده که بخارى و مسلم از او روايت نقل کرده اند و بنابراين حديث او صحيح است.

۶-بحارالانوار، 2/296، روايت 5
7-العقد الفريد، 4/274

۸-العقد الفريد، ابن عبدربّه، 4/274

۹-تاريخ طبرى، 1/2138 چاپ اروپا و چاب مصر3/۵۲

۱۰-سالم مولاى ابى حذيفه، در جنگ با مُسَيلمه کذّاب، در سال دوم خلافت ابوبکر، کشته شد و ابو عبيده نيز در سال 18 هجرى، در حالى که امير لشکرِ مسلمانان در جنگ با روم بود، در طرفِ شام که در آن هنگام روم شرقى ناميده مى شد، به طاعونِ عَمَواس وفات کرد،

11-العقد الفريد، ۴/۲۷۴-۲۷۵

۱۲-انساب الاشراف بلاذرى، 5/15 - 19 و طبقات ابن سعد، 3/ ق 1/43 و تاريخ يعقوبى، 2/160

۱۳-طبقات ابن سعد، 5/20 - 22، چاپ اروپا.

۱۴-سِيرُ اعلام النبلاء و تاريخ ابن عساکر، ذيل تريمه عبدالرّحمن بن عوف.

۱۵-قال على (ع): "دَقَّ اللّهُ بينَکما عِطرَ مِنَشَّم. " - نهج ابلاغه ، ابن ابى الحديد، خطبه 3، 1/188 و خطبه 139،  9/55. اين جمله مثلى بود که در زمان جاهليت هنگامى قبائل عرب مى خواستند با يکديگر بجنگند عطر زنى را بنام (منشم) استعمال مى کردند وبه جنگ مى پرداختند تا جائيکه اين امر ضرب المثلى شد براى وسيله جنگ افروزى بین قبائل عرب.
16-براى آشنايى بيشتر با دامنه خصومت ميان عثمان و عبدالرّحمن بن عوف بنگريد به: انساب الاشراف بلاذرى، ق 546/1/4 - 547، چاپ بيروت، 1400 ه
17-تاريخ طبرى، 3/297در ذکر حوادث سال 23 ه. و ابن اثير، 3/۳۷

۱۸-تفصيل اين بحث را در همين کتاب، تحت عنوان حکومت در زمان عمر و گفت و گوى ابن عباس و عمر، ملاحظه کنيد. نيز بنگريد به: الاستيعاب، 1/253 و الاصابه، 3/413 و ابن کثير، 8/120 و مروج الذّهب، 2/321 - 322 و مسند احمد، 1/177 و طبرى5/2768 و 2770 - 2771 و 2787 و ابن ابى الحديد، 6/12 - 13.